وقتی گذشته دست از سر حال برنمیدارد
سریال «روزهای زندگی» از آن دست مجموعههایی است که بیش از آنکه درگیر قصهگویی پرهیجان و حادثهمحور باشد، بر بستر روابط انسانی، بحرانهای اخلاقی و پرسشهای اجتماعی حرکت میکند. اثری که در اواخر دهه هفتاد خورشیدی و در دورهای پخش شد که تلویزیون ایران هنوز به روایتهای آرام، شخصیتمحور و چندلایه مجال بروز میداد و مخاطب نیز حوصله مکث، تأمل و همزیستی با کاراکترها را داشت.
سیروس مقدم در «روزهای زندگی» سراغ خانوادهای میرود که به ظاهر نمونه یک خانواده طبقه متوسط فرهنگی است؛ استاد دانشگاه، همسر تحصیلکرده، بازگشت از غرب، و رویای ساختن یک زندگی آرام در ایران. اما خیلی زود این ظاهر آرام ترک برمیدارد و مجموعه نشان میدهد که «زندگی» در عنوان سریال، بیش از آن که ناظر بر روزمرگی باشد، اشاره به کشاکش دائمی انسان با گذشته، انتخابها و پیامدهای اخلاقی آنها دارد.
اخلاق، مادری و مرز باریک میان حق و عشق
یکی از مهمترین محورهای سریال، مساله فرزندخواندگی است؛ موضوعی که در زمان پخش اثر، کمتر بهصورت جدی و چندوجهی در تلویزیون ایران مطرح شده بود. دکتر محمد فرهمند و همسرش فاطمه، با نیت خیر و پس از سالها رنج ناباروری، کودکی را به فرزندی میپذیرند. اما سریال به جای آن که این انتخاب را صرفاً عملی انسانی و بدون چالش نشان دهد، پای مادر واقعی کودک را به داستان باز میکند و مخاطب را در موقعیتی اخلاقی قرار میدهد که هیچ پاسخ سادهای برای آن وجود ندارد. حق با کدام طرف است؟ مادری که به دلیل شرایط نابسامان اجتماعی و اقتصادی فرزندش را از دست داده، یا خانوادهای که با عشق و مسئولیت کودک را بزرگ کرده است؟
قدرت «روزهای زندگی» دقیقاً در همین نقطه است؛ سریال از داوری شتابزده پرهیز میکند و اجازه میدهد هر شخصیت منطق، درد و حقیقت خودش را داشته باشد. افسانه بایگان در نقش مریم قریشی، تصویری باورپذیر از مادری ارائه میدهد که هم قربانی شرایط است و هم برای بازپسگیری حق خود مصمم. در مقابل، کتایون ریاحی نقش زنی را بازی میکند که مادری را نه از مسیر زیستی، بلکه از راه عاطفه تجربه کرده و اکنون در آستانه فروپاشی قرار گرفته است.
شخصیت دکتر فرهمند با بازی مجید مظفری، نماینده قشر روشنفکر بازگشته از غرب است؛ فردی که دانش جامعهشناسی دارد، اما در عمل، در مواجهه با بحرانهای عاطفی و خانوادگی، به همان اندازه درمانده است که دیگران. این تضاد میان دانستن و توانستن، یکی از تمهای پنهان اما مهم سریال است. «روزهای زندگی» به خوبی نشان میدهد که تحصیلات عالی و تجربه زیست در غرب، الزاماً انسان را برای تصمیمهای دشوار زندگی آماده نمیکند.
خط داستانی مربوط به پدر خانواده، با بازی داریوش ارجمند، لایه دیگری به روایت اضافه میکند؛ لایهای که به گذشتههای پنهان، خطاهای قدیمی و پیامدهای دیرهنگام آنها مربوط است. راز حاجآقا فرهمند و باجخواهی داماد، یادآور این حقیقت تلخ است که گذشته، حتی اگر سالها دفن شده باشد، بالاخره راهی برای بازگشت پیدا میکند. سریال در این بخش، به نوعی به مفهوم «گناه تاریخی» و مسئولیت فردی در برابر اعمال گذشته اشاره میکند؛ مفهومی که در بسیاری از آثار اجتماعی دهه هفتاد دیده میشود.
جنگ، راز و حافظه زخمی یک نسل
شخصیت رضا فرهمند با بازی حسن جوهرچی، پیوند مستقیمی با حافظه جمعی جامعه پس از جنگ دارد. او نماینده نسلی است که از جبهه بازگشته، اما جنگ از ذهن و روانش باز نگشته است. تلاش او برای ادای دین به همرزمان و مناطق جنگزده، تلاشی است برای معنا بخشیدن به رنجی که هنوز پایان نیافته. «روزهای زندگی» در این خط روایی، بدون شعارزدگی، نشان میدهد که جنگ چگونه حتی در سالهای پس از پایان رسمیاش، در زندگی آدمها ادامه پیدا میکند.
از نظر ساختار، سریال ریتمی آرام و تأملی دارد. شاید برای مخاطب امروز، این ریتم کند بهنظر برسد، اما در زمان خود، بخشی از هویت اثر بود. دوربین، میزانسن و دیالوگها در خدمت شخصیتپردازی قرار دارند، نه ایجاد تعلیقهای مصنوعی. سیروس مقدم در این اثر، بیش از آنکه به دنبال نمایشگری باشد، دغدغه روایت دارد؛ روایتی انسانی، خاکستری و گاه تلخ.
«روزهای زندگی» را میتوان نمونه موفق یک مجموعه تلویزیونی دانست که به شعور مخاطب اعتماد دارد. سریالی که بهجای پاسخ دادن، سوال مطرح میکند؛ بهجای قهرمان و ضدقهرمان مطلق، انسانهایی معمولی با ضعفها و تناقضهایشان را نشان میدهد. شاید به همین دلیل است که پس از گذشت سالها، هنوز میتوان درباره آن نوشت و فکر کرد. این مجموعه، هنوز هم میتواند نمونه خوبی از سریالهایی باشد که «زندگی» را نه در هیاهو، بلکه در سکوتها، انتخابها و زخمهای پنهان جستوجو میکنند.
(به قلم سیاوش میرزایی برای وبسایت آیفیلم)
بیشتر بخوانید:
پخش این سریالا خاطرات کودکیم رو زنده میکنه. با تشکر از آیفیلم