در این یادداشت نگاهی داشتهایم به فیلم سینمایی «سقف» که در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمده است؛ اثری از ابراهیم امینی که تلاش میکند بحران جنگ را نه در میدان نبرد، بلکه در دل یک خانواده و در قالب موقعیتهای کمدی روایت کند.
«سقف» را اگر فقط یک درام جنگی ببینیم، شاید نیمی از آن را نادیده گرفته باشیم. فیلم ابراهیم امینی، پیش از آن که درباره موشک و فرار و آوارگی باشد، درباره خنده است؛ خنده عصبی، ناهمزمان، و بیجا. «سقف» یک کمدی بحرانزده است؛ فیلمی که درست وسط عروسی شروع میشود و درست همانجا، زیر صدای انفجار، ماهیتش را عیان میکند.
شتابزدگی فیلم محسوس است؛ هم در تولید، هم در روایت. فاصله کم میان جنگ دوازده روزه و ساخت «سقف» باعث شده فیلم فرصت پالایش کامل نداشته باشد، اما این شتاب، ناخواسته به زبان فیلم بدل میشود. «سقف» مثل شخصیتهایش غافلگیر شده؛ فرصتی برای مکث ندارد، چون جنگ هم اجازه مکث نمیدهد. عروسی قطع میشود، شادی نیمهکاره میماند و همهچیز ناگهان وارد فاز «بقا» میشود.
روایت طنز اثر از همان جمله داماد در ابتدای فیلم و پس از به هم خوردن مجلس عروسیاش شکل میگیرد: «بعد چهل سال خواستیم زن بگیریم، جنگ شد!»
این دیالوگ، عصاره لحن فیلم است؛ شوخیای که میخنداند، اما بلافاصله مزه تلخش زیر زبان میماند. «سقف» به خوبی میفهمد که در موقعیت بحران، طنز آخرین واکنش انسانی است؛ نه برای شاد بودن، بلکه برای فرو نریختن.
آرش، استاد دانشگاه، مرکز این تعلیق میان خنده و فروپاشی است. مونولوگش «آدما رو باید تو جنگ شناخت؛ وقتی زندگی تو چندتا چمدون جا میشه» جهانبینی فیلم را خلاصه میکند. جنگ در «سقف» قهرمان نمیسازد، بلکه لایههای پنهان آدمها را آشکار میکند. آنچه میماند، نه موقعیت اجتماعی است و نه شأن حرفهای، بلکه واکنش فرد به تحقیر، ترس و بیپناهی است.
سکانسهای ویلا دقیقاً همینجا به اوج میرسند. پسردایی با ثروت و اندوخته مالی خود، نقش تحقیرکننده را به عهده میگیرد؛ کسی که آرش و خانواده همسرش را وادار میکند کارهایی بکنند که در شأنشان نیست. تحقیر دکتر (آنطور که خودش با اغراق میگفت مجبورم کرد به آبیاری ۲۴۳ درخت) و تبدیل شدن مهمانها به کارگر، یکی از خشنترین و در عین حال کمیکترین لحظات فیلم است. خنده میآید، اما از دل خجالت و خشم. اینجا کمدی، ابزار نمایش قدرت است.
در دل همین فضا، مونولوگ روایی فیلم جملهای کلیدی را ثبت میکند: «اونا یاد گرفتن جوری بخندن که انگار هیچوقت گریه نکردن». این جمله نه تزئین است و نه شعار، بلکه توصیف دقیق آدمهایی است که در میانه فاجعه، تمرین عادیبودن میکنند و همین ناهماهنگی است که کمدی «سقف» را میسازد.
اما فیلم، زیر این لایه کمدی، به شکل پررنگی درباره «خانواده» حرف میزند. خانواده همسر آرش، با تمام دعواها و خستگیها، در نهایت تنها پناه واقعی یکدیگر هستند. نه ویلا سقف میشود و نه ثروت؛ سقف در واقع همان جمعی است که میشود با آنها آش پخت و امنیت خاطر داشت. در مقابل، پسردایی میماند با سگش کوپر و ویلایی که قرار بود مأمنی باشد برای زندگی، اما به جایی برای تشدید تنهایی و فاصله بدل میشود.
نقطه بازگشت فیلم، سوزاندن لباسهای پیشخدمتی و تصمیم آرش و خانوادهاش مبنی بر بازگشت به تهران است؛ انتخابی اخلاقی، نه جغرافیایی. ماندن کنار خانواده، حتی زیر سقفی ترکخورده، در برابر آسایشی که بهایش از دست رفتن شأن است. تصویر پایانی، با تنهایی پسردایی در یک سوی قاب و دورهمی خانواده در سوی دیگر، بدون قضاوت مستقیم، تکلیف فیلم را روشن میکند.
مونولوگی که در بخشهای پایانی فیلم گفته میشود -«خوشبختترین آدم کیه؟ آدمیه که کس و کار داره، خانواده داره»- ساده است، اما صادق. «سقف» دنبال پاسخ پیچیده نیست، چون جهانش اجازه پیچیدگی نمیدهد.
انتخاب قطعه «سقف» زندهیاد فرهاد مهراد برای تیتراژ پایانی، مهر نهایی فیلم است؛ انگار نام فیلم از ابتدا به این صدا تعلق داشته. صدایی که بعد از تمام آن خندههای عصبی، تازه اجازه میدهد اندوه سر برسد.
«سقف» فیلمی بینقص نیست؛ فیلمی پر از لکنت، تصمیمهای شتابزده و لحظههایی که یا بیش از حد توضیح داده میشوند یا اصلاً پرداخت نمیشوند. کمدیاش گاهی به جای آن که از دل موقعیت بیرون بیاید، روی دیالوگ سوار میشود و بحرانهایش بعضی وقتها پیش از آن که تهنشین شوند، رها میشوند. «سقف» بیش از آن که فیلمی پخته باشد، شبیه واکنشی فوری است؛ واکنشی احساسی به یک وضعیت ملتهب که هنوز فرصت تبدیل شدن به سینما را پیدا نکرده است.
(به قلم سیاوش میرزایی برای وبسایت آیفیلم)
بیشتر بخوانید: